زندگی نامه یک انسان معمولی

Mediseh Bathaei
    62
    میانگین پخش
    613
    تعداد پخش
    10
    دنبال کننده
    به چشمان آبی اش خیره شدم. نمیتونم چشم از چشمانش بردارم. مگسی که در اتاق میچرخید هم حتی حواسم را از چشم هایش نمیگرفت. مگس نزدیک و نزدیک تر میشد به چشم های او . اما فیبی حتی مگس را هم نمیپراند و از خود ...

    به چشمان آبی اش خیره شدم. نمیتونم چشم از چشمانش...

    03:11
    • 98

    • 2 سال پیش
    03:11
    اگر باز سوار ماشینی شوم، اینبار مرا میبرد درست وسط حیاط خانه ی پدری پر خاطره که هنوز خواب هایم را وسط حوض آبی اش میبینم. همانجا که قالی ای هم اندازه ی کودکی هایم پهن میکردم و رویاهام رو مینوشتم. آن زم...

    اگر باز سوار ماشینی شوم، اینبار مرا میبرد درست ...

    02:52
    • 51

    • 2 سال پیش
    02:52
    اولین بار که پا در آن جاده ی سبز پرپیچ و خم گذاشتم ، پیرزنی کنارم رانندگی میکرد، که زبانش را به من هدیه داده بود و من در قبالش برای او خطاطی میکردم. من برایش شمس را از شرق آورده بودم و او برایم وسیله ...

    اولین بار که پا در آن جاده ی سبز پرپیچ و خم گذا...

    03:25
    • 32

    • 2 سال پیش
    03:25
    دیروز از معبد برگشتم. یاد گرفتم حرف های اضافه نزنم. یاد گرقتم از زبان تنها برای ارتباط برقرار کردن استفاده کنم. زبان از نظر من ناقص ترین اختراع بشر است. و من همیشه با زبان سر جنگ داشتم. دیروز بعد از ت...
    دیروز از معبد برگشتم. یاد گرفتم حرف های اضافه نزنم...
    02:41
    • 31

    • 2 سال پیش
    02:41
    رابطه داشتن، ایثار میخواد. این را تازه یاد گرفتم. و من همیشه خودخواه بودم. این را هم تازه فهمیدم. یک بار در جاده ای کوهستانی، با کسی همراه شدم. کسی که فکر میکردم آیینه ی من بود. هیچ وقت اضافه حرف نمیز...
    رابطه داشتن، ایثار میخواد. این را تازه یاد گرفتم. ...
    02:40
    • 33

    • 2 سال پیش
    02:40
    یادم می آید ظهر یکی از روزهای محرم،خانوادگی به دهاتی رفتیم. من سر به هوا، باز جاده را در پیش گرفتم و به خرابه های خانه های گلی روستا رفتم. لابه لای خرابه ها دنبال تاریخ بودم. برادرم به دنبال من آمد و ...
    یادم می آید ظهر یکی از روزهای محرم،خانوادگی به دها...
    02:59
    • 42

    • 2 سال پیش
    02:59
    راه #برگشت همیشه بود و هست این را میدانم. ولی درهیچ کدام از #داستان ها و #افسانه های کودکی ام نخواندم که #قهرمان هیچ داستانی به عقب برگردد. من هیچ گاه به عقب برگشتن را یاد نگرفتم. این داستان بی پایان...
    راه #برگشت همیشه بود و هست این را میدانم. ولی دره...
    02:08
    • 38

    • 5 سال پیش
    02:08
    گاهی به ذهنم میرسد که آیا کسی از #ماهی سیاه کوچولو خبر دارد؟ از قهرمان قصه های #کودکی ما؟ قبول دارم، #روح بعضی ماهی ها چنان بزرگ است که در #برکه نمی ماند. این را خوب میدانم، ولی آیا دنیا چیزی بیشتر ...
    گاهی به ذهنم میرسد که آیا کسی از #ماهی سیاه کوچول...
    01:34
    • 38

    • 5 سال پیش
    01:34
    همه چیز آن روز اتفاق افتاد که پدرم ماشین را کنار جاده نگه داشت تا استراحت کند. بقیه ی خانواده کنارهم پشت ماشین خواب بودند. یک نگاه به آنها انداختم. برادرم با دهان باز به شیشه تکیه داده بود و خواهرم ...
    همه چیز آن روز اتفاق افتاد که پدرم ماشین را کنار ...
    02:01
    • 65

    • 5 سال پیش
    02:01
    When I look back, there’s only one picture to remember. I'm sitting next to a driver. The driver's face is unknown. But in my imagination, the driver is someone who I will see in the future. I don'...
    When I look back, there’s only one picture to reme...
    01:33
    • 185

    • 5 سال پیش
    01:33
    shenoto-ads
    shenoto-ads